معنی بشکانی
5 بازدید
[ بُ ] (از ع ص) گول. ناواقف. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).[ بِ ] (ص نسبی) منسوب است به بشکان که قریه ای است از قرای هرات. (سمعانی) (از معجم البلدان) (از مرآت البلدان).[ بِ ] (اِخ) قاضی محمد هروی بشکانی بن علی. محدث بود. (منتهی الارب). قاضی ابوسعد محمدبن نصربن منصور هروی بشکانی. از فقیهان بود به دار الخلافه رفت و نزد ملوک اطراف (مرزها) بنمایندگی رفت و کار قضای چندین کشور را برعهده داشت. سرانجام در شعبان سال ۵۱۸ هـ . ق. در جامع همدان کشته شد. وی حدیث نیز روایت کرد. (از معجم البلدان) (از اللباب).
کلمات همقافیه با «بشکانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر