معنی بشق
6 بازدید
[ بَ ] (ع مص) زدن به عصا کسی را. (از اقرب الموارد). کسی را بچوبدستی زدن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || تیز نگریستن کسی. || بشق المسافر و منع الطریق؛ بازماند یا بند گردید یا ملول شد یا عاجز گردید از سفر از بسیاری باران چنانکه باشه از پریدن یا شکار کردن در باران عاجز ماند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || (اِ) پیکان. (مؤید الفضلاء).[ بَ شِ ] (ع ص) رجل بشق؛ مردی که اگر در کاری وارد شود نتواند از آن خلاصی یابد. (از ذیل اقرب الموارد: بنقل از لسان العرب). و رجوع به نشوء اللغه ص ۲۴ و ۲۵ شود.
کلمات همقافیه با «بشق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شق» برای سرودن شعر