معنی بشام
6 بازدید
[ بَ / بِ شْ شا ] (ع اِ) بشامه درختی است خوشبوی که آن را ذُهل نیز نامند. (منتهی الارب). درختی خوش بو که از چوب آن مسواک سازند و برگش موی را سیاه کند. (ناظم الاطباء) (آنندراج). درخت بادیه است. (نزهةالقلوب). درخت مسواک. (مهذب الاسماء). کحل السودان. (منتهی الارب). درختی است با بوی خوش که از شاخه های آن مسواک سازند. (از البیان والتبیین ج ۲ ص ۴۵ حاشیه و ج ۳ ص ۷۷). و رجوع به تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ص ۷۸ شود. دانهٔ گیاه قلقل ، اناردانهٔ دشتی. (فرهنگ فارسی معین). درختی است حجازی و در مصر و عراق نیز میباشد تخم او را بجای حب بلسان استعمال نمایند و ثمردار او بقدر درخت توت سفید و بی ثمر از آن کوچکتر است. برگش مثل صعتر و با رطوبت چسبنده و با شیرینی و گلش زرد، و تخمش شبیه به کمابه و بی مزه و ثمرش مثل خوشه و دراز و دانه های او مایل به زردی و از بعضی سرخ و از بعضی طولانی مثل حب صنوبر و چون جزوی از آن قطع نمایند از آن آب سفید تراوش کند و بعد از خشک شدن مایل بسرخی گردد و بهترین اجزاء او دمعه او است و مسواک چوب او مقوی و رافع بدبویی دهانست. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). و رجوع به مفردات ابن بیطار شود.[ بُ ] (اِخ) نماینده پاپ در کلده بود و در اواخر قرن هجدهم توجه اروپاییها را به بعض تپه های حله و خرابه هایی که در جنوب بغداد واقع است جلب [ کرد ] و مجموعه ای از آثار بفرانسه فرستاد. (از ایران باستان ج ۱ ص ۵۱).
کلمات همقافیه با «بشام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر