معنی بس کردن

معنی بس کردن

6 بازدید
[ بَ کَ دَ ] (مص مرکب) ایستادن و بازماندن. (ناظم الاطباء: بس) بازماندن. متوقف شدن. (فرهنگ فارسی معین). بازایستادن. || کم کردن. (آنندراج). || فروگذاشتن. ترک گفتن. رها کردن واگذاشتن و ترک کردن. (ناظم الاطباء). رها ساختن. || قطع کردن. || تمام کردن. || صرف نظر کردن : بزور و به آزار نگذشت کس مگر کز تن خویشتن کرد بس.فردوسی. یکی گوشه ای بس کنیم از جهان به یک سو خرامیم با همرهان.فردوسی. همی ننگش آمد [ مادر اسکندر ] که گفتی به کس که دارا ز فرزند من کرد بس.فردوسی. بسی آفرین کرد بر خانگی [ فرستادهٔ قیصر ] بدو گفت بس کن ز بیگانگی.فردوسی. باری دلکی یابمی نهانی نرخش چه گران باشد و چه ارزان تا بس کنمی زین دل مخالف وین غم کنمی بر، دگر دل آسان.فرخی. ز گرشاسب آگه نبودند کس شب آمد ز پیکار کردند بس.اسدی. ز یزدان و از روز انگیختن بیندیش و بس کن ز خون ریختن.اسدی. بهرهٔ تو زین زمانه روزگذار است بس کن از او اینقدر که با تو شمار است. ناصرخسرو. از زبان و مکر او ایمن مباش بس کن از کردارها بپذیر، پند.ناصرخسرو. گرت نه نیک آمد از آن کار پار بس کن از آن کار نه چون پار کن. ناصرخسرو. ناکسان را بلطف خود کس کرد صبر و شکوی ز بندگان بس کرد.سنایی. بس کردم از این سخن که چندان نقدی به عیار برنیاید.خاقانی. مرغ صبح از سماع بس کردست زانکه دیریست تا پر افشاندست.خاقانی. جور بس کرد و داد پیش آورد ملک را بر قرار خویش آورد.نظامی. بیندیش و آنگه برآور نفس از آن پیش بس کن که گویند بس. سعدی (گلستان). کسی که روی تو بیند نگه به کس نکند ز عشق سیر نگردد ز عیش بس نکند. سعدی (طیبات). پریشان چند گویی بس کن این دیوانگی باقر چو بوی گل شنیدی باز آغاز جنون کردی. باقر کاشی (از آنندراج). حکیمان گفتند این روغن که ما داریم ما را و شما را بس نکند، بروید پیش بزرفروشان و بخرید. (ترجمهٔ دیاتسارون ص ۲۸۲). || به مجاز سیر شدن از کسی : چنین پاسخ آورد [ اسفندیار را ] پس گرگسار که بر هفتخوان هرگز ای شهریار به زور و به آزار نگذشت کس مگر کز تن خویشتن کرد بس.فردوسی. - بس کردن به؛ اکتفا کردن به. بسنده کردن به. قناعت کردن به : مگر هرکسی بس کند مرز خویش بداند سرمایه و ارز خویش.فردوسی. تو بس کن بدین نیاکان خویش خردمند مردم نگردد ز کیش.فردوسی. که دل و همت تو بس نکند به سپاهان و ساری و گرگان.فرخی. ز گیتی بدو چیز بس کرد و آن دو چه چیز است؟ نیکی و نیکوعطایی.فرخی. دل، در تو بستم و به تو بس کردم از جهان و اندر جهان ز من دل من دیدن تو خواست. فرخی. بر لذت بهیمی چون فتنه گشته ای بس کرده ای بدانکه حکیمت بود لقب. ناصرخسرو. اگر جبهٔ خاره را مستحقم ز تو بس کنم تن بیک زندنیجی .سوزنی.

کلمات هم‌قافیه با «بس کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید