معنی بسیار

معنی بسیار

21 بازدید
[ بِ ] (ق، ص) پهلوی وسیار مرکب از وس . ساختمان کلمه واضح نیست. در پارسی باستان وسی دهار «بسیار گرفته، داشته» قیاس کنید با وسی کار پهلوی «نیبرگ ۲۳۶» و رجوع به اسفا ۱:۲ ص ۱۹۲ شود. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). چندین و زیاد و متعدد و کثیر و فراوان و خیلی و بینهایت. (ناظم الاطباء). کثیر. (ترجمان القرآن). مرادف بسی است مقابل کم و اندک. (آنندراج). وافر. بسی. فراوان و متعدد و زیاد. (فرهنگ نظام). و رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۲۰۲ شود: کس فرستاد بسر اندر عیار مرا که مکن یاد بشعر اندر بسیار مرا.رودکی. رخم بگونهٔ خیری شده است از انده و غم دل از تفکر بسیار خیره گشت و دژم. خسروانی. وان مردگان در آن چهار دیوار بمانند سالیان بسیار. (ترجمهٔ تفسیر طبری). چو آب اندر شمر بسیار ماند زهومت گیرد از آرام بسیار.دقیقی. مر او را گهر داد و دینار داد گرانمایه یاقوت بسیار داد.فردوسی. مرا اختر خفته بیدار گشت به مغز اندر اندیشه بسیار گشت.فردوسی. چو آن پیکر پرنیان دید شاه دژم گشت و بسیار کردش نگاه.فردوسی. از خوردن بسیار شود مردم بیمار.فرخی. بسیار پیش همت تو اندک دشوار پیش قدرت تو آسان.فرخی. زین دست بدان دست بمیراث تو دادند از دهر بدان شه را این ملکت بسیار. منوچهری. دست بر پر زد و بر سر زد و بر جبهت گفت بسیاری لاحول و لاقوت.منوچهری. زهدانکتان بچهٔ بسیار گرفته.منوچهری. احمدبن الحسن... به بلخ آمد با خوبی بسیار و نواخت. (تاریخ بیهقی). حاجب غازی... در آن نواحی... بسیار لشکر بگردانیده و فراز آورده. (تاریخ بیهقی). ما بسیار نصحیت کردیم و گفتیم... فرزندان و حشم بسیار دارد. (تاریخ بیهقی). و هرگه که از حدیثی بحدیث دیگر روم بسیار بگویم ولیکن گفته اند بسیاردان بسیارگوی باشد. (قابوسنامه). بسیار گفتن دوم بیخردیست. (قابوسنامه). یکی ز ما و هزار از شما اگرچه شما چو مار و مورچه بسیار و ما نه بسیاریم. ناصرخسرو. گرچه بسیار بود زشت، همان زشت است زشت هرگز نشود خوب به بسیاری. ناصرخسرو. تا جاماسب برفت و به بسیار شفاعت اسفندیار بیامد. (مجمل التواریخ والقصص). و مالی بسیار در آن وجه نفقه کرد. (کلیله و دمنه). و بر گناه اندک عقوبت بسیار فرماید. (کلیله و دمنه). سخن بلیغ با معانی بسیار از زبان مرغان و بهایم و وحوش جمع کردند. (کلیله و دمنه). تا ترا حلقهٔ انگشتریی بود دهان به نگین کردی از آن زمرد بسیاربها. مختاری. اندک شمر ار دوست تو را هست هزار ور دشمن تو یکی است بسیارشمار.یوسفی. حرف عین را از بسیار گونه نبشته اند. (راحةالصدور راوندی). - بسیارآب؛ پرآب: شراب هیچکارهٔ بسیارآب. (منتهی الارب). چاه بسیارآب. مَهو؛ شیر بسیارآب. (السامی فی الاسامی):

کلمات هم‌قافیه با «بسیار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید