معنی بسوته
6 بازدید
[ بَ / بُ تَ ] (اِ) بوته. زلف را گویند. (برهان) (رشیدی) (سروری). زلف بود. (لغت فرس اسدی) (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نسخهٔ خطی نخجوانی). زلف که موی مرتب سر باشد. (از فرهنگ نظام). زلف و گیسو. (از ناظم الاطباء). مویی از سر که مردم پس و پیش گوش دسته کنند به معنی زلف آورده اند. (انجمن آرا) (آنندراج). و رجوع به بوته و شعوری ج ۱ ورق ۱۹۵ شود. || بپارسی دری بمعنی بسوخته است که آن را سوخته نیز گویند و سوته نیز مخفف سوخته است . شاعر مازندرانی که او را براتی حوالهٔ بسوته کرده بودند و سوخته و وصول نشده بود این بیت را به تجنیس بلغت دری تبری گفته : بنوشت برات ما بسوته آنجا که برات ما بسوته. (انجمن آرا و آنندراج). باباطاهر همدانی گفته : بوره سوته دلان گرد هم آییم سخن واهم کریم غم وانماییم ترازو آوریم غم ها بسنجیم هر آن سوته تریم وزنین تر آییم. (از انجمن آرا) (از آنندراج).[ بَ / بُ تَ ] (اِخ) نام دهی است به مازندران. (انجمن آرا) (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بسوته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر