معنی بسمه
7 بازدید
[ بَ مَ / مِ ] (ترکی، اِ) باسمه. لغت ترکی است و آن نام ابزاریست که بدان نقش ها و کلمه ها را بر منسوجات طبع میکنند چنانکه کاغذ را با خاتم مهر میکنند و بدین سبب ایرانیان در قرن سیزدهم چاپخانه را بدین نام میخواندند و میگفتند بسمه خانه (باسمه خانه). (الذریعه ج ۹ حاشیه ص ۱۳۶) و رجوع به حاشیهٔ ص ۱۴۵ همین کتاب شود. مخفف باسمه است. (از فرهنگ نظام). || ورق طلا و نقرهٔ نقش شده. (ناظم الاطباء). نقش اوراق طلا و نقره که بر جامه بقلم و خواه بقالب کاری بته بطور معهود کنند و باسمه مشبع آنست. (از آنندراج). رجوع به بسمه گر شود: بسمه اش رنگی ندارد از گل بستان فقر زانکه سطر چیت او رنگ هوس را مسطر است. طغرا (از فرهنگ نظام).[ بَ مَ / مِ ] (اِ) وسمه. (آنندراج). بمعنی وسمه است. برگی است که زنان سابیده به ابروان خود بمالند تا سیاه شود. (از شعوری ج ۱ ورق ۱۹۵). و رجوع به وسمه شود. || دوایی که مخصوص بچشم باشد. || تعفین بعضی دواها. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بسمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر