معنی بسمل کردن
5 بازدید
[ بِ مِ کَ دَ ] (مص مرکب) ذبح کردن. (ناظم الاطباء). کشتن. سربریدن، حیوانی حلال گوشت را: تیغ قهر تو معاذاللََّه، ار آهخته شود بیم باشد که کند شخص بقا را بسمل.طیان. و آن فراخ شاخ را بسمل کنید.... در نظر آن جمع فراخ شاخ را بسمل کردیم. (انیس الطالبین نسخهٔ خطی کتابخانهٔ لغت نامه ص ۱۴۴).
کلمات همقافیه با «بسمل کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر