معنی بسمل
6 بازدید
[ بِ مِ ] (ص، اِ) معنی کشتن دارد. گویند: بسمل کن یعنی بکش. (فرهنگ اسدی). || هر چیزی که آن را ذبح کرده باشند یعنی سر بریده باشند و وجه تسمیه اش آن است که در وقت ذبح کردن بسم اللََّه میگویند. (از برهان) (از ناظم الاطباء) (از مؤید الفضلاء). بمعنی مذبوح آمده است. (از فرهنگ سروری). نیم کشته را گویند. (اوبهی). کشته را گویند. (معیار جمالی). مذبوح و به معنی ذبح کردن نیز آمده چرا که بوقت ذبح کردن بسم اللََّه میگویند. پس ظاهراً این کلمه فارسی الاصل نیست، لفظ مستحدث است. (غیاث) (از آنندراج). ذبح و حیوان مذبوح تا وقتیکه جان بکلی از بدن او نرفته. (از فرهنگ نظام). کشته. گلوبریده. نیم جان. سربریده. و رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۲۰۵ و مرغ بسمل و مرغ نیم بسمل شود: بسمل چرا حلال شد و مرده چون حرام این ز ابتدا نبود چرا بانتها شده است. ناصرخسرو. در صف بندگان تو مریخ روز رزم [ از ] شمار بسمل و فی ء. ظهیر فاریابی (از شرفنامهٔ منیری). که بسم اللََّه بصحرا میخرامم مگر بسمل شود مرغی بدامم. نظامی. کافر بسته دو دست، او کشتنی است بسملش را موجب تأخیر چیست؟ مولوی (از فرهنگ سروری و دیگران). اگر ساعتی از بسمل میگذشت آن فراخ شاخ هلاک میشده است. (انیس الطالبین نسخهٔ خطی کتابخانهٔ لغت نامه ص ۱۴۴). بنمای ساعد ز آستین زاندم که خواهی بسملم چون خواهیم خون ریختن باری بدست آور دلم. جامی. از این طرف نیز مبارزان به بسمل نمودن اعدا بسمله کرده هر یک از جام ظفر مُلِ گلرنگ نوشیدند. (درهٔ نادره چ شهیدی چ ۱۳۴۱ هـ . ش. ص ۵۲۰). قاتل من چشم می بندد دم بسمل مرا تا بماند حسرت دیدار او در دل مرا.آصفی. - رگ بسمل؛ رگ جان. رگ گلو. رگی که با بریدن آن موجب مرگ میشود: مرغ چو در دام برچنه طمع افکند بخت بد آنگاه خاردش رگ بسمل. ناصرخسرو. - نیم بسمل؛ نیم جان. نیمه جان. رجوع به این کلمه در ردیف خود شود: بیامد اوفتان خیزان بر من چنان مرغی که باشد نیم بسمل.منوچهری. || به شمشیر کشته شده را نیز گویند. (برهان) (از ناظم الاطباء). آن باشد که بتیغ کشته شود. (سروری). || مردم صاحب حلم و بردبار را هم گفته اند. (برهان) (از ناظم الاطباء).[ بِ مِ ] (اِخ) نام قصبهٔ کوچکی است در دیاربکر. رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.
کلمات همقافیه با «بسمل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مل» برای سرودن شعر