معنی بسر چیزی افتادن
5 بازدید
[ بِ سَ رِ اُ دَ ] (مص مرکب) مطلع شدن : و آنچه ودایع و دفاین و ذخایر بود که بسر آن نیفتاده بودند خدای داند که چند بود. (راحةالصدور راوندی). || بصرافت چیزی بودن. بفکر چیزی بودن.
کلمات همقافیه با «بسر چیزی افتادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر