معنی بسر تیر رسانیدن
5 بازدید
[ بِ سَ رِ رِ / رَ دَ ] (مص مرکب) بر سر تیر رسانیدن. شکار شدن، تیر خوردن : و هرگاه نخجیر دال طبع خجسته اش هوس شکار کردی غزال غزاله از یکساله بُعد گرم شتاب از خطوط اشعه خود را بر سر تیر رسانیدی. (درهٔ نادره چ شهیدی چ ۱۳۴۱ هـ . ش. انجمن آثار ملی ص ۵۳۶).
کلمات همقافیه با «بسر تیر رسانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر