معنی بسحاقی
5 بازدید
[ بُ ] (ص نسبی، اِ) قسمی فیروزه. دمشقی می نویسد: فیروزه... بردو گونه است: بسحاقی و آن گونه نیکوتر است و گونهٔ بهتر بسحاقی کبود صافی رنگ و تابنده و سخت صیقلدار است... رجوع به ص ۶۸ نخبةالدهر و فهرست آن شود. و ابوریحان می نویسد: گونه ای از فیروزه از معدن ازهری و بوسحاقی است. رجوع به ص ۱۷۰ الجماهر شود. و شعر حافظ بدین معنی ایهام دارد که میگوید: راستی خاتم فیروزهٔ بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود. حافظ. || نوعی جامه که بصورت بسحاق و بسحاقی در البسه نظام قاری آمده و بنام شخص می باشد: خرقه را ساقی زیارت کن بجو برد یمن نیست هم کم زردکی و ریشهٔ بسحاق را. (نظام قاری ص ۳۸). ... و ریشهٔ بسحاقی که همجامهٔ او بودند... (نظام قاری ص ۱۴۲). و رجوع به ص ۲۰۵ دیوان البسه چ ۱ شود.
کلمات همقافیه با «بسحاقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر