معنی بسباسه
5 بازدید
[ بَ سَ ] (معرب، اِ) پسپاسه و بزباز درختی است در عرب مشهور، به خورد مردم و ستور آید و مزه و بویش به مزه و بوی گزر ماند. (منتهی الارب). معرب بزباز. به هندی جاوتری گویند. (غیاث) (آنندراج). به شیرازی بزباز گویند. (اختیارات بدیعی). درختی بود. (مهذب الاسماء). بزبار. (ناظم الاطباء). ابن ماسویه گوید پوست کوزبو است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بمعنی رافه باشد. (جهانگیری). حرمل عربی است. (مخزن الادویه). پوست دوم جوزبو است. دارکیسه. جارکون. چارگون. (فرهنگ فارسی معین). قشرالعفص. جوز بویا. || گل درخت جوز بویا که سابقاً در تداوی مورد استعمال داشته است. (فرهنگ فارسی معین). گل درخت قرنفل است و میوهٔ درخت قرنفل جوز بویاست که آن را جوزالطیب نیز گویند (ابن بطوطه). و رجوع به فهرست مخزن الادویه و ابن بیطار و ترجمهٔ فرانسوی آن ص ۲۲۲ و نخبةالدهر ص ۱۵۴ و تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ص ۷۷ و دزی ج ۱ و اختیارات بدیعی و بسباس شود.
کلمات همقافیه با «بسباسه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سه» برای سرودن شعر