معنی بسان

معنی بسان

6 بازدید
[ بِ ] (حرف اضافهٔ مرکب) از ادات تشبیه است . مانند و مثل. (ناظم الاطباء). مانند و مشابه و آن یکی از حروف تشبیه باشد. (آنندراج). و رجوع به فرهنگ شعوری ج ۱ ورق ۱۸۶ شود. بر سان. بگونه. بکردار. چون. نظیر: بس عزیزم، بس گرامی سال و ماه اندر این خانه بسان نوبیوک.رودکی. پدید تنبل او ناپدید مندل اودگر نماید و دیگر بود بسان سراب.رودکی. بحق آن خم زلف بسان منقار باز بحق آن روی خوب کز او گرفتی براز. رودکی. بیاستو نبود خلق را مکر بدهان ترا بکون بود، ای کون بسان دروازه. معروفی بلخی. کافر نعمت بسان کافر دین است. معروفی بلخی. همه باز بسته بدین آسمان که بر برده بینی بسان کیان.ابوشکور. آن روی او بسان یک آغوش غوش خشک و آن موی او بسان یک آغوش غوشنه. یوسف عروضی. نال دمیده بسان سوسن آزاد بنده بر آن نال، نال وار نویده.عماره. جدا گشت از او [ مادر سیاوش ] کودکی چون پری بچهره بسان بت آذری.فردوسی. بدامم نیاید بسان تو گور رهایی نیابی بدین سان مشور.فردوسی. یکی پهن کشتی بسان عروس بیاراسته همچو چشم خروس.فردوسی. نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا. منوچهری. نرگس بسان کفهٔ سیمین ترازوییست چون زرّ جعفری بمیانش درافکنی. منوچهری. بستان بسان بادیه گشته است پرنگار از سنبلش قبیله و از ارغوانش حی. منوچهری. هرهٔ نرم پیش من بنهاد هم بسان یکی قلی مسکه.حکاک. بسان کوه بپای و بسان لاله بخند بسان چرخ بتاز و بسان ابر ببار. (از تاریخ بیهقی). بسان بتکده شد باغ و راغ کانون گشت در آن ز نور تصاویر و اندرین از نار. حکیم غمناک (از فرهنگ اسدی). بروز هیچ نبینم ترا بشغل و بساز بشب کنی همه کاری بسان خر بیواز خباز قاینی (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی خطی نخجوانی).بسان گمان بود روز جوانی قراری نبوده است هرگز گمانرا.ناصرخسرو. بستان ز نوشکوفه چو گردون شد تا نسترن بسان ثریا شد بشکفت لاله چون رخ معشوقان نرگس بسان دیدهٔ شیدا شد.ناصرخسرو. بسان پرستاره آسمان گردد سحرگاهان ز سبزهٔ آبدار و سرخ گل و ز لاله بستانها. ناصرخسرو. چشمه های روان بسان گلاب در میانش عقیق و درّ خوشاب.نظامی. فرستم قاصدی تا بازش آرد بسان مرغ در پروازش آرد.نظامی. بسان میوه دار نابرومند امید ما و تقصیر تو تا چند.نظامی. دل ز افکار دقیق افگار و من در کار خود روز و شب نالان و سرگردان بسان آسیا. سلمان ساوجی (از فرهنگ شعوری ج ۱ ورق ۱۸۶). و رجوع به فسان شود.
[ بَ سْ سا ] (اِخ) بستان محله ای است در هرات. (مرآت البلدان ج ۱) (معجم البلدان). رجوع به بستان و مراصدالاطلاع شود.

کلمات هم‌قافیه با «بسان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید