معنی بساق
8 بازدید
[ بِ ] (ع اِ) جِ بَسقَة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جِ بسقه بمعنی زمین سنگلاخ سوخته. (آنندراج). و رجوع به بسقة شود.[ بُ ] (ع اِ) خدو. (منتهی الارب). خدو و اخ. (ناظم الاطباء). تف و لعاب دهان بیرون انداخته و آنچه در دهان باشد ریح خوانند. (آنندراج). خیو چون برآید. آب دهان. بزاق. بصاق. تفو. خیزی.[ بُ ] (اِخ) بصاق. کوهی است بعرفات. (منتهی الارب) (معجم البلدان) (ناظم الاطباء) (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به مراصد الاطلاع شود.[ بُ ] (اِخ) نام قصبه ای است میان تیه و ایله. (از معجم البلدان) (از قاموس الاعلام ترکی). || وادیی است بین مدینه و جار. (از معجم البلدان). || شهری است بحجاز. || نام آبی است که در بین مکه و جار واقع شده است. (از قاموس الاعلام ترکی).[ بَ س سا ] (اِخ) نام نهریست در عراق که آن را بزّاق نیز خوانند به زبان نبطی بساق میخوانند و بساق در نبطی بمعنی کسی است که آب را از مجرا قطع کند و برای خود جاری سازد. در نهر بساق فاضل آب سیل فرات گرد می آید و از این رو آن را بزاق گویند. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «بساق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر