معنی بزک
20 بازدید
[ بُ زَ ] (اِ) پرنده ایست سیاه رنگ و منقار درازی دارد و بیشتر بر کنارهای آب و گاهی بر سر درخت هم نشیند و آواز بلند کند. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرای ناصری). آنرا برزه نیز خوانند. (آنندراج) (انجمن آرای ناصری): هر شام گرد قلعهٔ او دولهٔ شغال هر صبح گرد خندق او نعرهٔ بزک. فلکی (از آنندراج). || شاگرد مطبخی. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). || مقابل نهر. در اصطلاح زراعت، حق آبه از شعبه ای از نهر که آن نهر منشعب از رود است. (یادداشت بخط دهخدا). || (اِ مصغر) مصغر بز. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). بزچه. بزغاله. بزیچه : بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد. || (اِخ) جدی. (التفهیم).[ بَ زَ ] (اِ) (شاید از کلمهٔ ترکی و از مصدر بزمق باشد) و شاید تبزیج عربی بمعنی آراستن از این کلمهٔ فارسی معرب است. (یادداشت بخط دهخدا). آرایش که زن روی خویش را کند از سفیداب و سرخاب و وسمه و زنگک و خال و سرمه و جز آن. چاسان فاسان. تزین. تحفل. توالت.
کلمات همقافیه با «بزک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زک» برای سرودن شعر