معنی بزوغ
6 بازدید
[ بُ ] (ع مص) روشن و تابان شدن آفتاب یا ابتدای طلوع است. (آنندراج) (منتهی الارب). برآمدن آفتاب و ماه و ستاره. (شرفنامهٔ منیری) (ناظم الاطباء). برآمدن آفتاب و ماه. (المصادر زوزنی). تیغ زدن آفتاب. طلوع. (یادداشت بخط دهخدا): گر نبودی این بزوغ اندر خسوف گم نکردی راه چندین فیلسوف.مولوی. || برآمدن دندان نیش شتر. (آنندراج) (از اقرب الموارد): بزوغ ناب؛ نیش زدن آن. (یادداشت بخط دهخدا). || نشتر زدن و روان کردن خون. (از اقرب الموارد). || (اِمص) روشنی و طلوع. (از لطایف از غیاث اللغات). || ابتدای طلوع آفتاب. || ابتدای عرق. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بزوغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وغ» برای سرودن شعر