معنی بزشک
6 بازدید
[ بِ زِ ] (اِ) طبیب و جراح. (آنندراج) (انجمن آرای ناصری). حکیم و طبیب و جراح را گویند، و با بای فارسی هم آمده است. (برهان). طبیب باشد و او را بجشک نیز گویند. (لغت فرس اسدی). طبیب. (غیاث اللغات). طبیب و بیطار. (ناظم الاطباء). و آنرا با زای فارسی پژشک نیز گویند و چون زا و جیم فارسی بیکدیگر تبدیل می پذیرند بچشک نیز گویند. (از آنندراج): باد خوارزمی چو سنگین دل بزشک دستکار جیب پرمسبار دارد آستین پرنیشتر. حکیم ازرقی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بزشک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شک» برای سرودن شعر