معنی بزرگ

معنی بزرگ

18 بازدید
[ بَ رَ ] (اِ) بزرک. تخم کتان. (ناظم الاطباء). دانه ایست که از آن روغن چراغ گیرند و بعربی کتان گویند. (آنندراج) (غیاث اللغات). رجوع به بزرک شود.
[ بُ زُ ] (ص) ضد خرد. (شرفنامهٔ منیری). ضد کوچک. (آنندراج). نقیض کوچک. (ناظم الاطباء) (برهان). مقابل کوچک، چنانکه کلان مقابل خرد و درشت مقابل ریز و کبیر مقابل صغیر. مقابل خرد. اکبر. جلیل. ضخم. (یادداشت بخط دهخدا). عَبَنبل. نعند. (منتهی الارب). شریف. (المنجد). جحادر. (تاج العروس). عِنک. عَنْجَج. کمرة. ارزب. اجسم. جسیم. جزیل. مثیل. جُلال. اعظم. عظیم. جنادل. (منتهی الارب): وامی است بزرگ شکر او بر تو بگذار بجد و جهد وامش را.ناصرخسرو. و بر ایشان که مانده اند ستمهای بزرگ است از حسنک و دیگران. (تاریخ بیهقی). - شاش بزرگ؛ در تداول خانگی، مقابل شاش کوچک. (یادداشت بخط دهخدا). رجوع به شاش شود. || شریف. رئیس. با شأن و عظمت و شوکت. (ناظم الاطباء). نامور. معنون. رئیس. سر. معظم. جلیل. (یادداشت بخط دهخدا). عظیم. کبیر. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی): بزرگان جهان چون گردبندن تو چون یاقوت سرخ اندر میانه.رودکی. چون جامهٔ اَشَن به تن اندر کند کسی خواهد ز کردگار بحاجت مراد خویش گر هست باشگونه مرا جام ای بزرگ بنهاده ام دعای ترا بنده وار پیش.رودکی. بزرگان گنج سیم و زر گوالند تو از آزادگی مردم گوالی.طیان. بزرگ باش و مشو تنگدل ز خردی کار که سال تا سال آرد گلی زمانه ز خار. ابوحنیفهٔ اسکافی. به ایرانیان گفت کآن پاک زن مگر نیست با این بزرگ انجمن.فردوسی. بزرگ است و پور جهان پهلوان هشیوار و بارای و روشن روان.فردوسی. چنین داد پاسخ که خاقان چین بزرگ است و با دانش و آفرین.فردوسی. دگرباره گفت این بزرگان چین تگینان و گردان توران زمین.فردوسی. بزرگ آن نباشد که شاه و سترگ بزرگ آنکه نزدیک یزدان بزرگ.اسدی. هر بزرگی که بفضل و بهنر گشت بزرگ نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان.فرخی. من تنگدلی پیشه نگیرم که بزرگان کس را ببزرگی نرسانند بیکبار.فرخی. هر کس از این حکایت بتواند دانست که این چه بزرگان بوده اند. (تاریخ بیهقی ص ۱۷۵). چنین کنند بزرگان، چو کرد باید کار. عنصری (از تاریخ بیهقی ص ۶۹۲). در این دنیای فریبندهٔ مردمخوار چندانی بمانم که کارنامهٔ این خاندان بزرگ را برانم. (تاریخ بیهقی ص ۳۹۳). اگر بزرگی و محتشمی گذشتی وی بماتم آمدی. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۴). بزرگ نیست بدنیا بنزد او مگر آنک عِمامه و قصب و اسب و سیم زر دارد. ناصرخسرو. جز براه سخن ندانم من که حقیری تو یا بزرگ و خطیر.ناصرخسرو. بس که بزرگان جهان داده اند خردسران را شرف جاودان. خاقانی. پسر گفتش آخر بزرگ دهی بسرداری از سربزرگان مهی.(بوستان). شنیدم گوسفندی را بزرگی رهانید از دهان و دست گرگی.(گلستان). بدان را نیک دار ای مرد هشیار که نیکان خود بزرگ و نیکروزند.(گلستان). بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان بزشتی برد.(گلستان). مگر عذرم بزرگان درپذیرند بزرگان خرده بر خردان نگیرند.؟ - بزرگ لشکر؛ امیر و فرمانده آن : بزرگان لشکر همی پیش خواند ز مهرک فراوان سخنها براند.فردوسی. بفرمود تا جهن رزم آزمای شود با بزرگان لشکر ز جای.فردوسی. || مهم. بااهمیت. معتبر: بزرگ آن کسی کو بگفتار راست زبان را بیاراست و کژّی نخواست.فردوسی. کار صالح بن نصر به بست بزرگ شد بسلاح و سپاه و خزینه و مردان. (تاریخ سیستان). حدیث لیث بر طاهر بزرگ همی گرانید. (تاریخ سیستان). فتنه بزرگ شد. (تاریخ سیستان). و ناصحان وی بازنمودند که غور و غایت این حدیث بزرگ به این یک ناحیت بازنایستد و وی را آرزوهای دیگر خیزد. (تاریخ بیهقی). خوردنیها بصحرا... پیش آوردندی و نیز میزبانیهای بزرگ کردی. (تاریخ بیهقی). آن معتمد... چیزی در گوش امیر بگفت... و امیر خرم گشت... گمان بردیم که سخت بزرگ چیزیست. (تاریخ بیهقی). و گفتند که امیر در بزرگ غلط افتاده و پنداشته است که ناحیت و مردم این بر این جمله است که دید. (تاریخ بیهقی). گفته اند هر کس بخدمت پادشاه بزرگ شوند و پادشاه بصحبت اهل علم. (عقدالعلی). - اثر بزرگ؛ اثر مهم و عظیم : اثرهای بزرگ نمود تا از وی بترسیدند. (تاریخ بیهقی). - بزرگ شدن کاری؛ سخت و دشوار شدن آن. (یادداشت بخط دهخدا). - بلای بزرگ؛ بلای سخت و عظیم و مهم : دشمن خرد است بلای بزرگ غفلت از او هست خطای بزرگ.نظامی. - پادشاه بزرگ؛ پادشاه مهم و باشوکت : از این پادشاه بزرگ سلطان ابراهیم آثار محمودی خواهند دید. (تاریخ بیهقی ص ۳۹۲). بهرچه ببایست که باشد پادشاهان بزرگ را از آن زیادتر بود. (تاریخ بیهقی). - خاندان بزرگ؛ خاندان مهم و معتبر و جلیل : عزت این خداندان بزرگ سلطان محمود را نگاه باید کرد. (تاریخ بیهقی ص ۳۹۲). - خطای بزرگ؛ خطای مهم و عظیم : نصر احمد... گفت می دانم که اینکه از من میرود خطایی بزرگ است. (تاریخ بیهقی). - خطر بزرگ؛ خطر عظیم. امر بزرگ و مهم : این خواجه... از چهارده سالگی باز... خطرهای بزرگ کرد. (تاریخ بیهقی). - خلل بزرگ؛ خلل عظیم و مهم : چون دانست [ آلتونتاش ] که در آن ثغر بزرگ خللی خواهد افتاد... (تاریخ بیهقی). - دائرهٔ بزرگ؛ دائرهٔ عظیمه : و بمیان هر دو قطب دائرهٔ بزرگ است. (التفهیم از یادداشت دهخدا). - روز بزرگ؛ روز قیامت. (یادداشت بخط دهخدا): وزین همه که بگفتم نصیب روز بزرگ غدود و زَهره و سرگین و خون و پوکان کن. کسائی. و بیاموزانند ایمان آوردن به وی و به پیغامبران و به فریشتگان و به کتبها و روز بزرگ. (هدایةالمتعلمین). - سربزرگ (بزرگی)؛ رئیس و ریاست. سرور. سروری. مقابل سرکوچک (کوچکی): بدین سربزرگیش نامی کند.نظامی. - || با کلهٔ بزرگ : کس از سربزرگی نباشد بچیز کدو سربزرگ است و بیمغز نیز.سعدی. - شغل بزرگ؛ اشتغال مهم و عظیم : چون دولت ایشان را مشغول کرده است تا از شغلهای بزرگ اندیشه میدارند. (تاریخ بیهقی). - کار بزرگ؛ کار مهم و عظیم : پدر ما خواست که وی را ولیعهدی باشد... ازبهر ما جان را بر میان بست تا آن کار بزرگ با نام ما راست شد. (تاریخ بیهقی). تا جهانست پادشاهان کارهای بزرگ کنند. (تاریخ بیهقی ص ۳۹۲). || جلیل القدر: خداوند، بزرگ و نفیس است و نیست او را همتا. (تاریخ بیهقی). این پادشاه حلیم و صبور و بزرگ است. (تاریخ بیهقی). - بزرگ همت؛ بلندهمت. آنکه همت عالی دارد: حاتم طایی را گفتند از خود بزرگ همت تر در جهان کس دیدی؟ (گلستان). || بالغ. بحد رشد رسیده. (ناظم الاطباء). || کبیر در سن. (یادداشت بخط دهخدا). مسن. بزادبرآمده : تهمتن به گرز گران دست برد بزرگش همان و همان بود خرد.فردوسی. صفت ضمادی که ملازهٔ کودکان و بزرگان بدان بردارند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). شاهدان زمانه خرد و بزرگ چشم را یوسفند و دل را گرگ.سنائی. - آقابزرگ، خانم بزرگ؛ شخصی مسن و بزادبرآمده. لقب هر کسی است که هم نام جد اعلای خود باشد، در اصطلاح فارسیها و تهرانیها، مقابل آقاکوچک و خانم کوچک، آنکه هم نام جد خود باشد. - خرد و بزرگ؛ صغیر و کبیر. عالی و دانی. وضیع و شریف. (یادداشت بخط دهخدا). همهٔ مردم. عامه : ستوده بود نزد خرد و بزرگ اگر رادمردی نباشد سترگ. رودکی یا فردوسی. بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ همی کشت بی باک خرد و بزرگ.فردوسی. چون شدستند خلق غره بدوی همه خرد و بزرگ و کودک و شاب؟ ناصرخسرو. - نیای بزرگ؛ پدربزرگ. جد. جد اعلا: بجستم ز سلم و ز تور سترگ همان کین ایرج نیای بزرگ.فردوسی. || مِه: برادر بزرگ. (یادداشت بخط دهخدا). || مهین فرزند. || مرشد و ولی. || توانا. (ناظم الاطباء). - آواز بزرگ؛ صدای بلند و قوی و درشت : بهاران چو آید بکردار گرگ بغرند بآوازهای بزرگ.فردوسی. || کلان و فراخ. (ناظم الاطباء). وسیع : برآوردهٔ سلم جای بزرگ نشستنگه قیصران سترگ.فردوسی. نگه کن که شهر بزرگیست ری نشاید که کوبند پیلان به پی.فردوسی. خواجه گفت ماوراءالنهر و قدس بزرگ است. (تاریخ بیهقی ص ۳۴۳). و ریش بزرگ داشت چنانک همهٔ سینه بپوشانیدی. (مجمل التواریخ). - آوردگاه بزرگ؛ آوردگاه وسیع و عظیم : نهادند آوردگاهی بزرگ دو جنگی بکردار ارغنده گرگ.فردوسی. - ثغر بزرگ؛ ثغر مهم و وسیع : چون اندیشیدیم که خوارزم ثغری بزرگ است... و باشد که دیگران تأویلی دیگرگونه کنند. (تاریخ بیهقی). || عظیم الجثه. (ناظم الاطباء). جثهٔ بیش از حد عادی. (یادداشت بخط دهخدا):
[ بُ زُ ] (اِخ) لقب خواجه نظام الملک. (تاج العروس از یادداشت دهخدا). لقب محدث جلیل نظام الملک حسن بن علی بن اسحاق بن عباس طوسی، مکنی به ابوعلی، صاحب نظامیهٔ بغداد، متوفی در سنهٔ ۴۵۸ هـ . ق. (یادداشت بخط دهخدا). رجوع به خواجه نظام الملک شود.
[ بُ زُ ] (اِخ) (میرزا... قائم مقام) پدر میرزا ابوالقاسم قائم مقام موسوم به میرزا عیسی و مشهور به میرزا بزرگ. وزیر فتحعلی شاه قاجار و از ادیبان و منشیان عصر خود بود. و رجوع به سبک شناسی ج ۳ و فهرست آن، و قائم مقام و میرزا بزرگ شود.
[ بُ زُ ] (اِخ) ابن شهریار. ناخدا، سیاح و رحاله و دریانوردی ایرانی از مردم رامهرمز که در سدهٔ سوم هجری میزیسته است. او راست: عجائب الهند بره و بحره و جزائره. این کتاب در لیدن و مصر بطبع رسیده است. (یادداشت بخط دهخدا). در معجم المطبوعات، این نام یزدک یا یزرک بن شهریار ضبط شده است. و رجوع به دائرة المعارف فارسی شود.

کلمات هم‌قافیه با «بزرگ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رگ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید