معنی بزار
11 بازدید
[ بِ ] (ق مرکب) (از: ب +زار) در حالت زاری. نالان. خروشان. زاری کنان : گرفتش کمربند و افکند خوار خروشی برآمد ز ترکان بزار.فردوسی.[ بَ زْ زا ] (ع ص) بلغت اهالی بغداد، فروشندهٔ روغن. (ناظم الاطباء). روغن کتان فروش. فروشندهٔ روغن بزرک. (یادداشت بخط دهخدا). اسم آنکه روغن بزور و دانه میگیرد و می فروشد. (از لباب الانساب).[ بُ ] (اِخ) ابزار، که قریه ای است در دوفرسخی نیشابور، و عامه آنرا بزار گویند. و نسبت بدان بزاری شود. و ابواسحاق ابراهیم بن احمدبن محمد بزاری محدث منسوب به آنجاست. (از معجم البلدان). و رجوع به مرآت البلدان ج ۱ ص ۱۹۹ شود.[ بَ زْ زا ] (اِخ) احمدبن عمروبن عبدالخالق، مکنی به ابوبکر. از حافظان و علماء حدیث و اصل وی از بصره بود، او را دو مسند است کبیر و صغیر که مسند کبیر «البحر الزاخر» نام دارد. وی بسال ۲۹۰ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۵۷).[ بَ زْ زا ] (اِخ) لقب جمعی محدث و شاعر است. رجوع به محاسن اصفهان مافروخی ص ۳۳ و تاریخ الخلفاء ص ۲۵۱ شود.
کلمات همقافیه با «بزار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زار» برای سرودن شعر