معنی برینش
5 بازدید
[ بُ نِ ] (اِمص) بریدن و برش. (برهان). قطع. (دانشنامهٔ علائی ص ۷۴ س ۱۵): پراکندگی در سپاه اوفتاد برینش در آزرم شاه اوفتاد.نظامی. چو هرگه کزین سو شتاب آورند برینش درین کشت و آب آورند. نظامی. ولی باید اندیشه را تیز و تند برینش نیاید ز شمشیر کند.نظامی. اجزاز؛ به برینش آمدن پشم. (زوزنی). || راندن شکم و بریدن آن، به معنی اینکه گویا شکم او را از غایت درد می برند. (برهان) (از شرفنامهٔ منیری). زحیر. (از آنندراج). || هجرت. دور شدن. جدا شدن. جدائی: هجرة؛ برینش از وطن. (دهار). || (اِ) مقراض. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «برینش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نش» برای سرودن شعر