معنی بریدگی
6 بازدید
[ بُ دَ / دِ ] (حامص) شکاف. برش. قطع. جدائی. (ناظم الاطباء). حالت و چگونگی بریده. (یادداشت دهخدا). انقطاع. تشریف. فرض. قصار: أصدف؛ بریدگی کوه. (منتهی الارب). جَدَع؛ بریدگی بینی و جز آن. جَدعة؛ باقیماندهٔ بریدگی. جذمة؛ بریدگی دست. شَرَص؛ بریدگی بر بینی شتر ماده. صدف؛ بریدگی کوه. (از منتهی الارب). فرضة؛ بریدگی گوشهٔ کمان. (دهار). قَصا؛ بریدگی اندک در گوش شتر و گوسپند. (منتهی الارب). قَضَع؛ بریدگی و گزیدگی در شکم مردم. (از منتهی الارب). || جایی که آنرا بریده اند، یا چنان نماید که بریده اند. (یادداشت دهخدا). || تقسیم. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بریدگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر