معنی بریدگان
5 بازدید
[ بَ دَ / دِ ] (اِ) مسرعان. قاصدان. پیکان. نامه بران : صاحب خبر و برید... نایبان داشتی در همه ممالک و بریدگان و مسرعان بسیار تا از همه جوانب آنچه رفتی و تازه گشتی معلوم او می گردانیدندی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۳).[ بُ دَ / دِ ] (اِ) جِ بریده. رجوع به بریده شود. || مختون و ختنه شده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بریدگان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر