معنی بریده گشتن
6 بازدید
[ بُ دَ / دِ گَ تَ ] (مص مرکب) بریده گردیدن. بریده شدن. منقطع شدن : ور سایه ز من بریده گردد هم نیست عجب ز روزگارم.خاقانی. انقطاع؛ بریده گشتن و گسستن رسن. (از منتهی الارب). || منقرض گشتن : بر دست ماهویه مرزبان مرو کشته شد و نسل ملوک فرس بریده گشت. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۲۶). و رجوع به بریده گردیدن شود.
کلمات همقافیه با «بریده گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر