معنی برگزیده
11 بازدید
[ بَ گُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) انتخاب شده. منتخب. (فرهنگ فارسی معین). چشم و چراغ. دست چین. سره. گزیده. گزین. گل سرسبد. مهین. یکه چین. اثرة. أثیر. اَطائب. أمثل. أوسط. (ترجمان القرآن جرجانی). خَشیب. خیار. (منتهی الارب). خیارة. خیر [ خَ / خَ یْ یِ ] . خیرة. سُخالة. صفو. صَفوة. صفیّ. طوبی. عَتیق. عَفو. غُرّة. فائق. مَثیل. (منتهی الارب). مُجتبی. (دهار). مُختار. مُرتضی. مُصطفی. مَطائب. مُنتخب. نخبة [ نُ بَ/ نُ خَ بَ ] . نقاوة [ نَ وَ / نُ وَ ] . نَقاة. (منتهی الارب). نُقایة. (دهار). نَقوة. نقیّ. نقیّة. وسط. (دهار). هَجان. (منتهی الارب): به حق محمد که نبی برگزیده است. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۶). از این حکم بیرون نیست هیچکس نه ملک مقرب و نه نبی مرسل و نه برگزیده ای بواسطهٔ برگزیدگی. (تاریخ بیهقی ص ۳۰۷). احرار روزگار رضاجوی من شدند چون برگزیدهٔ علی المرتضی شدم. ناصرخسرو. در شهنشاهی ترا یزدان ز عالم برگزید هرکه یزدان برگزیدش برگزیده آن بود. معزی. ای درّ برگزیده که غواص کرده ای در بحر فکر خاطر دردانه سنج را.خاقانی. تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت روزی کرشمه ای کن ای یار برگزیده.حافظ. اختصاص؛ برگزیده شدن. أطراب؛ برگزیدهٔ ریاحین. انفاس؛ برگزیده و نفیس شدن. تقمّؤ؛ برگزیدهٔ مال گرفتن. (از منتهی الارب). حَمیم؛ مال برگزیده. خَیر؛ بهترین برگزیده و مرد برگزیدهٔ پرهنر. خیرةاللََّه؛ برگزیدهٔ خدای عزوجل. (دهار). صَفْو؛ خالص و برگزیده از هر چیزی. صُیّاب، صُیابة؛ خالص و بی آمیغ و برگزیده از هر چیزی. (منتهی الارب). عقار [ عَ / عُ ]؛ برگزیدهٔ رخت و اسباب که جز در عید و نحو آن استعمال نکنند. عُلبوبة؛ برگزیده و مهتر قوم. (منتهی الارب). نَجیب؛ شتر برگزیده. نخبة؛ مرد برگزیده. (دهار). نَصیّة؛ خیار و برگزیده از مردم و ستور و جز آن. نُضاض؛ برگزیدهٔ قوم. (از منتهی الارب). نقابة؛ برگزیدهٔ هر چیزی. (دهار). || ترجیح داده شده. مرجح. (فرهنگ فارسی معین). پسندیده. (ناظم الاطباء). پسندآمده: مخصوص گردانید او را به رسمهای برگزیده. (تاریخ بیهقی ص ۳۰۸). و رجوع به گزیده شود.
کلمات همقافیه با «برگزیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر