معنی برگریزان
6 بازدید
[ بَ ] (نف مرکب، ق مرکب) برگ ریز. برگ ریزنده. در حال برگ ریختن : چنین تا به شب برگ ریزان بود وز آشوب هر دد گریزان بود.اسدی. || (اِ مرکب) بودن آفتاب است در برج میزان که فصل پائیز و خزان باشد. (برهان) (از آنندراج). موسم خزان. (غیاث). خریف. (از دهار). خزان و پائیز و خریف. (ناظم الاطباء). بادبیز. پاذیز. تیر: نشاید ویس من در خاک ریزان شهنشه می خورد در برگ ریزان. (ویس و رامین). برگ ریزان بهمه حال فرو باید ریخت به قدح آنچه از او برگ نشاط و طرب است. انوری. شرطست که وقت برگ ریزان خونابه شود ز برگ ریزان.نظامی. بهنگام آن برگ ریزان سخت فروپژمرید آن کیانی درخت.نظامی. نه چندان تیر شد بر ترگ ریزان که ریزد برگ وقت برگ ریزان.نظامی. || کنایه از ایام پیری و آخرهای عمر. (برهان) (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «برگریزان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر