معنی برکاست
5 بازدید
[ بَ ] (مص مرکب مرخم، اِمص) کمی. کاهش : بدو گفت بیژن که این راست است ز من کار تو پاک برکاست است.فردوسی. زآنکه در حسن برافزونی و برکاست نیی من بعشق تو برافزونم و برکاست نیم. سوزنی. || (ن مف مرکب) برکاسته. - برکاست تر؛ باریک تر: بدو گفت شاخی گزین راست تر سرش برتر و تنْش برکاست تر.فردوسی.
کلمات همقافیه با «برکاست»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ست» برای سرودن شعر