معنی برومندی
7 بازدید
[ بَ مَ ] (حامص مرکب) برومند بودن. باروری. بارداری : میوه دارانش از برومندی کرده با خاک سجده پیوندی.نظامی. || برخورداری و کامیابی. (ناظم الاطباء): درین گفتن ز دولت یاریت باد برومندی و برخورداریت باد.نظامی. بگفتن تو دادی تنومندیم تو ده زآنچه کشتم برومندیم.نظامی.[ بَ ] (حامص مرکب) آبرومندی. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به آبرومندی شود.
کلمات همقافیه با «برومندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر