معنی برومند
6 بازدید
[ بَ مَ ] (ص مرکب) (از: بر +اومند، صورت قدیم «مند»، پسوند اتصاف) برمند. دارای بر. باردار و بارور و صاحب نفع. (برهان). مثمر. صاحب بر: ابوبکر... وصیت کرد و گفت... ویرانی مکنید و درخت برومند را مبرید. (ترجمهٔ طبری بلعمی). هم اندر دژش کشتمند و گیا درخت برومند هم آسیا.فردوسی. توانگر شود هرکه خرسند گشت گل نوبهارش برومند گشت.فردوسی. کنون زآن درختی که دشمن بکند برومند شاخی برآمد بلند.فردوسی. بسان درخت برومند باش پدر باش گه، گاه فرزند باش.فردوسی. تو مخروش وز داده خرسند باش به گیتی درخت برومند باش.فردوسی. برومند باد آن همایون درخت که در سایهٔ او توان برد رخت.نظامی. خدیو خردمند فرخ نهاد که شاخ امیدش برومند باد.سعدی. حطب را اگر تیشه بر پی زنند درخت برومند را کی زنند؟سعدی. برومند دارش درخت امید.سعدی. - نابرومند؛ بی بر. بی میوه : بسان میوه دار نابرومند امید ما و تقصیر تو تا چند؟نظامی. || حاصلخیز. مغل. دایر. کشت خیز: سیرت او تخم گشت و نعمت او آب خاطر مداح او زمین برومند.رودکی. زمین برومند و جای نشست پرستنده و مردم زیردست.فردوسی. بر این دشت من گورسانی کنم برومند را شورسانی کنم.فردوسی. بسی بی پدر کرد فرزند را بسی کرد ویران برومند را.فردوسی. بدو گفت زن هست و هم بیش از این درم، هم برومند باغ و زمین.فردوسی. مه نو درآمد بچرخ هنر زمین شد برومند و کان پرگهر.اسدی. آبهای روان و مزارع برومند. (سندبادنامه ص ۶۴). أرض زکیة؛ زمین برومند. (مهذب الاسماء). - نابرومند؛ غیردایر: وگر نابرومند جایی بود وگر ملک بی پرّوپایی بود.فردوسی. || با خیر و برکت. نتیجه بخش. ثمربخش : شاد شدیم گفتیم الحمدللََّه که سفر برومند و طالب به مطلوب رسید که چنین شخصی [ خضر علیه السلام ] به استقبال ما آمد. (تذکرةالاولیاء عطار). || برخوردار و کامیاب. (برهان) (ناظم الاطباء). برخوردار. (شرفنامهٔ منیری). بهره مند. صاحب بهره : هیچ خردمند را ندید بگیتی کز خبک عشق او نبود برومند.آغاجی. - برومند شدن؛ برخوردار شدن : به چه تقریب کسی از تو برومند شود نه بزاری نه بزور و نه بزر می آیی.صائب. || باردار. آبستن. بارور. حامل : از آن ماهش امید فرزند بود که خورشیدچهره برومند بود.فردوسی. چو همجفت آن بت شدی در نهفت از آن پس برومند گشتی ز جفت.اسدی. || توانگر و خوشبخت و خشنود. (از ناظم الاطباء) بارور. قرین سعادت. مثمر. کامروا. کامیاب : مبادا جهان بی چنین شهریار برومند بادا ورا روزگار.فردوسی. که جاوید بادا چنین روزگار برومند بادا چنین شهریار.فردوسی. نگه کرد کسری برومند یافت بهر خانه ای چند فرزند یافت.فردوسی. زبان هرکه او باشد برومند شود گویا به تسبیح خداوند.نظامی. به تعلیم دانش تنومند باد به دانش پژوهی برومند باد.نظامی. درین آوارگی ناید برومند که سازم با مراد شاه پیوند.نظامی. - برومند شدن؛ کامیار شدن. قرین سعادت شدن. کامروا شدن : گر دل نهی ای پسر برین پند از پند پدر شوی برومند.نظامی. بدین زرین حصار آن شد برومند که از خود برگرفت این آهنین بند.نظامی. || باقوت. (ناظم الاطباء). قوی. - جوان یل و برومند؛ در این معنی به نظر می رسد که مرکب از بر به معنی تن و اندام و سینه، و «مند» باشد.[ بَ ] (ص مرکب) مخفف آبرومند. (فرهنگ فارسی معین). صاحب آبرو. آبرودار. رجوع به آبرومند شود.
کلمات همقافیه با «برومند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مند» برای سرودن شعر