معنی بروت

معنی بروت

6 بازدید
[ بُ ] (اِ) سبلت یعنی موی لب. (غیاث). مجموع مویهای لب برین. شارب. (بحر الجواهر). دَرَز. سِبا. سِبالة. سبلتان. سبلة. سبیل. سَودَل. شارب : تیز در ریش و کفْل در گه شد خنده ها رفت بر بروتانم.مسعودسعد. به حیض هند و بروت یزید و سبلت شمر به تیز عتبه و ریش مسیلمهٔ کذاب.خاقانی. خاقانیا ز یارب بی فایده چه سود کاین یارب از بروت تو برتر نمیشود. خاقانی. قومی همه مرد لات و لوتند باد جبروت در بروتند.خاقانی. نبینی جز هوای خویش قوتم بجز بادی نیابی در بروتم.نظامی. تَفَث؛ آنچه مُحْرِم بعد آزادی حج بجا آرد از ناخن چیدن و موی ستردن و قصر بروت و مانند آن. خُنبعة؛ شکاف میان دو بروت نزدیک دیوار بینی. صُهُب اشبال؛ دشمنان که بروتهای ایشان اصهب نبوده باشد. نَثلة؛ گو میان دو بروت. (منتهی الارب). - از بروت آتش فشاندن؛ کبر و غرور و خشم بسیار نمودن : چو قصاب از غضب خونی نشانی چو نفاط از بروت آتش فشانی.نظامی. - از بروت خود لاف زدن؛ ادعای نیرومندی کردن. خود را قوی و توانا شمردن: دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن. سعدی (گلستان). - باد بروت؛ کنایه از کبر و غرور. باد و بروت : کرده ز برای خربطی چند از باد بروت ریش پالان.خاقانی. تا چه خواهی کرد آن باد بروت که بگیرد همچو جلادان گلوت.مولوی. این باد بروت و نخوت اندر بینی آن روز که از عمل بیفتی بینی.سعدی. و رجوع به باد و بروت در همین ترکیبات شود. - باد به بروت (در بروت) افکندن؛ کبر نمودن. تفاخر کردن. کبر فروختن : باد چه افکنده ای اندر بروت قوّتت از من نفزاید نه قوت.جلال فراهانی. بزرگ مجلس... باد نخوت و غرور در بروت انداخت. (ترجمهٔ محاسن اصفهان). تو پر از باد کرده پشم بروت که کی آرد شبان پنیر و قروت.اوحدی. - باد در بروت داشتن؛ لاف و گزاف بیهوده و بی اصل زدن : آتشی کو باد دارد در بروت هم یکی بادی بر او خواند تموت.مولوی. - باد و بروت؛ کبر و غرور. باد بروت : چند آخر دعوی باد و بروت ای ترا خانه چو بیت العنکبوت.مولوی. و رجوع به باد بروت در همین ترکیبات شود. - بر بروت خندیدن؛ استهزا کردن. ریشخند کردن. به ریش کسی خندیدن : علم از این بارنامه مستغنی است تو برو بر بروت خویش بخند.سنائی. فلکش گفت بر بروت مخند که جهانیت ریشخند کنند.انوری. نگر تا تو از این خشخاش چندی سزد گر بر بروت خود بخندی. شیخ محمود شبستری. - بروت از کسی (چیزی) ریختن؛ زبون و مغلوب گردیدن. (از آنندراج). پشم و پیله ریختن. تبختر و کبر و منی، بشدن : پنبه از حفظش چو یابد وجه قوت زآتش موسی فروریزد بروت. حکیم زلالی (از آنندراج). - بروت تافتن از کسی؛ اعراض کردن و رو برگردانیدن از کسی. (از آنندراج): هرکه از ما بروت می تابد ما به ریشش فراغتی داریم.؟ (از آنندراج). - بروت زدن بسوی؛ با بروت اشارت به جانبی کردن. (یادداشت دهخدا). - بروت فرا چیزی زدن؛ با بروت و گوشهٔ لب بتحقیر اشاره کردن. لاف از غرور زدن : چو سوی ده شد آن بیچاره از قهر ز نادانی بروتی زد فرا شهر که نزد من ندارد شهر مقدار ولیکن بر بروتش بد پدیدار.عطار. - بروت کسی برکندن؛ کنایه از رسوا کردن وی : با نرمی حشوهای شانت برکنده قدر بروت قاقم.انوری (از آنندراج). سر مطرب شکست او چنگ بفکند بروت روستایی پاک برکند.عطار. فلک را گوش سفتی نالهٔ تیر بروت مهر کندی برق شمشیر. زلالی (از آنندراج). - بروت کسی را پنبه نهادن؛ کنایه از تمسخر و ظرافت نمودن. (غیاث): شکوفه از تبسمهای شادی بروت باد را پنبه نهادی.زلالی (از آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «بروت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید