معنی برنک
7 بازدید
[ بَ رَ ] (اِ) اصل و بنا و ابتدا. (آنندراج). ریشه و اصل. (ناظم الاطباء). || یورش و حمله. (آنندراج). حمله و تاخت و تاز. (ناظم الاطباء). || جامهٔ ابریشم. (آنندراج). پارچهٔ ابریشمی. (ناظم الاطباء). اما به سه معنی فوق در سایر فرهنگهایی که در دسترس بود دیده نشد. || زنگ و جرس. (ناظم الاطباء). برنگ. || کلید و قفل و دربند. (ناظم الاطباء). در دو معنی اخیر ظاهراً صورتی از برنگ باشد. رجوع به برنگ شود.[ بِ رَ ] (اِخ) دهی است از بخش میان کنگی شهرستان زابل. سکنهٔ آن ۲۰۰ تن است. آب آن از رودخانهٔ هیرمند و محصول آن غلات و لبنیات. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «برنک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نک» برای سرودن شعر