معنی برماس
6 بازدید
[ بَ ] (اِمص) لمس و دست کشی. (از برهان). لمس و سودن دست بر چیزی برای شناختن و ادراک درشتی و نرمی و سردی و گرمی آن و مالیدن چیزی بر چیزی. (از آنندراج). برمچ. پرماس. پرواس. بشار. || (اِ) لامسه. (از برهان) (از آنندراج). قوهٔ لامسه. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «برماس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر