معنی برستن
6 بازدید
[ بِ رَ تَ ] (مص) رستن. رهایی یافتن. رها شدن. خلاص شدن. مستخلص شدن. نجات یافتن. تخلص : گمان برد کز بخت وارون برست نشد بخت وارون از آن یک بدست. ابوشکور. تنی چند از موج دریا برست رسیدند نزدیکی آبخست.عنصری. و رجوع به رستن شود. - برستن از؛ رها شدن از. نجات یافتن از. (یادداشت مؤلف).[ بِ رُ تَ ] (مص) رستن. روئیدن و سبز شدن. رجوع به رستن شود.
کلمات همقافیه با «برستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر