معنی برخیدن
5 بازدید
[ بَ دَ ] (مص) تفتیش کردن. (زمخشری). (یادداشت بخط مؤلف). پرخیدن. (زمخشری). || بیرون کشیدن. || واکشیدن. بدر آوردن. || درو کردن. || گشادن صوف و پنبه. || موستردن. || خارچیدن اطراف باغ و مانند آن. || مبدل شدن. || میخ کوفتن. || نصب کردن جواهر را بر طلا. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «برخیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر