معنی برخاسته
5 بازدید
[ بَ تَ / تِ ] (ن مف مرکب) ایستاده و برپا. (فرهنگ فارسی معین). بلند شده. (ناظم الاطباء). - برخاسته خاطری؛ آزرده دلی و رنجش خاطر. (آنندراج). - برخاسته شدن؛ بلند گردیده شدن و بلند شدن مانند غوغای جمعیت. (ناظم الاطباء). || متورم. دمیده : و گوشت روی و رگهای گردن دمیده و برخاسته شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || مهیّا و آماده : خود تو آماده بدی برخاسته جنگ او را خویشتن آراسته. رودکی (حاشیهٔ فرهنگ اسدی). و رجوع به برخاستن شود.
کلمات همقافیه با «برخاسته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر