معنی برحق
5 بازدید
[ بَ حَ ] (ص مرکب) (از: بر +حق) براستی و فی الواقع. البته و حقیقتاً. (ناظم الاطباء). || محق. بحق؛ امام برحق؛ دین بر حق : خواجهٔ بزرگ داند که خداوند در این گفتار برحق است. (تاریخ بیهقی ص ۳۹۷ چ ادیب). امیر گفت در این باب هرچه می گوید برحق است و نصیحت وی بشنویم و بر آن کار کنیم. (تاریخ بیهقی ص ۵۵۸). امیرالمؤمنین را از عزیمت خویش آگاه کردیم و عهد... جهة مملکت پدر را خواستیم... هرچند برحق بودیم (تاریخ بیهقی). امام برحق و ولی مطلق و امامت او با امامت عباسیان سنجیدم برحق تر یافتم. (از نامه حسن صباح). و گفت بارخدایا من همی دانم که تو خدای برحقی و من بنده برباطل دعوی می کنم. (قصص الانبیاء ص ۸۹). بعضی را در خاطر آمد که مگر رسول برحق نیست. (قصص الانبیاء ص ۲۲۶). دست به دعا برداشتند که خداوندا ما را صبر ده تا از این کافران نگریزیم که ما برحقیم و ایشان بر باطل. (قصص الانبیاء ص ۱۴۴). برحقند آنان که با عیسی نشستند ار ز رشک خاک بر روی طبیب مهربان افشانده اند. خاقانی. هرچه کنی تو برحقی حاکم دست مطلقی پیش که داوری برم از تو که خصم و داوری. سعدی. گرچه برحق بود مزاج سخن حمل دعویش بر محال مکن.سعدی. - برحق بداشتن؛ احقاق. (ترجمان القرآن). - برحق بودن؛ محق بودن.
کلمات همقافیه با «برحق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حق» برای سرودن شعر