معنی برایستاد کردن
7 بازدید
[ بَ کَ دَ ] (مص مرکب) درست آمدن. ورستاد کردن : بکتوزون سپاهسالار بود به نشابور و برخلاف امیر محمود که ببلخ بود، برایستاد نکرد او را که نشابور بر بکتوزون یله کند. (تاریخ بیهقی ص ۶۴۰ چ فیاض).
کلمات همقافیه با «برایستاد کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر