معنی برایستادن
6 بازدید
[ بَ دَ ] (مص مرکب) بپا خاستن. قائم شدن. || تأمل کردن. اندیشیدن : مرد که برایستاد نیافت در خود فرو گذاشتی چه چاکران ببیستگان خوار را خود عادت آنست که چنین کارها را بالا دهند و از عاقبت نیندیشند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۵۸). || گرد آمدن : ابن برقی در کتاب آورده است که: وثب عمر الی اتان فنکحها؛ معنی آن این است که روزی عمر بخری برایستاد. (نقض الفضائح ص ۲۷۴).
کلمات همقافیه با «برایستادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر