معنی براه
5 بازدید
[ بِ ] (ع اِ) جِ ابراهیم. اباره و اباریه و ابارهه و براهم و براهیم و براهمة و براه جمع ابراهیم است. (منتهی الارب).[ بُ ] (نف) قطع کننده. قاطع. برّنده. برّا. و این کلمه در «ناخن براه» جزو دوم است از کلمهٔ مرکب و در بیت ذیل مستقل بکار رفته است : بپوشی همان پوستین سیاه یکی کارد بستان تو با خود براه . (یادداشت بخط مؤلف از فردوسی چ بروخیم ج ۹ ص ۲۸۲۲). و نیز ممکن است براه صورتی از پراه و پیراه باشد از مصدر پیراهیدن و پیراستن که در پوست پیراه بمعنی دباغ آمده است.[ بُ ] (ص) با زیب و نیکویی. (صحاح الفرس). زیب و نیکویی بود بمردم و غیره. (لغت نامهٔ اوبهی). مناسب. نیکو. (فرهنگ لغات شاهنامه): رای ملک خویش کن شاها که نیست ملک را بی تو نکویی و براه.بوالمثل. کار زرگر بزر شود به براه زر بزرگر سپار و کار بخواه. عنصری (از حافظ اوبهی). لاجرم کرد عروسی ز مدیحت جلوه که به از حور بهشت است گه فر و براه. سنایی. و رجوع به بَراه شود.[ بَ ] (اِ) مگس یا کرم شب تاب. (ترجمهٔ محاسن اصفهان). کرمکی است مانند خنفسا جرمی کوچکتر از مگسی که در شب تاریک رود مانند چراغی روشن از پشت او افروخته می گردد و رنگ او بروز برنگ طاوس می ماند و بلغت پارسی این جانورک را براه می خوانند. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۳۹).[ بَ ] (اِ) مگس یا کرم شب تاب. (ترجمهٔ محاسن اصفهان). کرمکی است مانند خنفسا جرمی کوچکتر از مگسی که در شب تاریک رود مانند چراغی روشن از پشت او افروخته می گردد و رنگ او بروز برنگ طاوس می ماند و بلغت پارسی این جانورک را براه می خوانند. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۳۹).
کلمات همقافیه با «براه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر