معنی براندن
5 بازدید
[ بِ دَ ] (مص) راندن. رجوع به راندن در همین لغت نامه شود. || راندن بقصد تصرف و غارت گله یا رمه ای را. بغنیمت بردن، چنانکه خیلی و گله ای را. (یادداشت مؤلف): مردی بیامد از مکه... و به مدینه تاختن کرد و تا حد مدینه بیامد و ستوران مدینه براند از چراگاه چه گاو چه گوسفند و جز هرچه یافتند بردند. (ترجمهٔ طبری بلعمی). || براندن طبع؛ اسهال. (اختیارات بدیعی). راندن: امشاء؛ براندن دارو شکم را. (تاج المصادر بیهقی). اجاص... طبع را براند. (اختیارات بدیعی). || اجرا کردن. امضاء کردن. (یادداشت مؤلف). || براندن داستان؛ حکایت کردن آن. نقل و روایت کردن آن : چو یک چند زین داستانها براند بنه برنهاد و سپه برنشاند.فردوسی.[ بُ دَ ] (مص) برانیدن. گاهی بجای بریدن استعمال میشود: دستت را براندی. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «براندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر