معنی بذخ
6 بازدید
[ بَ ذَ ] (ع مص) گردن کشی کردن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). بزرگی نمودن. تکبّر. (از اقرب الموارد). || (اِ) گردن کشی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). تکبر. بزرگ دلی. (زمخشری از یادداشت مؤلف).[ بَ ذِ ] (ع ص) شتر بسیار بانگ کنندهٔ شقشقه برآورنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). شتر سخت بانگ کننده. (از معجم متن اللغة).[ بِ ] (ع ص) بَذِخ. رجوع به مادهٔ قبل شود.[ بُ ذْ ذَ ] (ع ص، اِ) جِ باذخ. (از ذیل اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به باذخ شود.[ بِ ذِ ] (ع صوت) کلمهٔ تحسین و بمعنی بخ، یقال بذخ بذخ؛ یعنی بخ بخ. (ناظم الاطباء). بِذِخ بِذِخ. بَذَخ بَذَخ، بخ و عجبا. (معجم متن اللغة).
کلمات همقافیه با «بذخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذخ» برای سرودن شعر