معنی بذح
6 بازدید
[ بَ ] (ع مص) شکافتن زبان شتربچه را تا شیر نمکد: بذح لسان الفصیل. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بازکردن پوست را از رگ: بذح الجلد عن العرق. || چیزی دادن: لوسألتهم ما بذحوا بشی ءٍ یعنی اگر سؤال کنی از ایشان ندهند چیزی. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از معجم متن اللغة) (از ذیل اقرب الموارد).[ بَ ] (ع اِ) کفتگی. شکاف. شق. (از اقرب الموارد). جای شقوق. (منتهی الارب). جای شکافته. (شرح قاموس). جای شقاق دست و پا. (ناظم الاطباء) ج، بذوح. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ بَ ذَ ] (ع اِ) خراش ران. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بذح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذح» برای سرودن شعر