معنی بدیسه
6 بازدید
[ بَ سَ / سِ ] (اِ) چرم و چوبی باشد مدور که در گلوی دوک کنند. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). || تختهٔ میان سوراخ مدوری که بر سر دیرک خیمه گذارند. (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). بادریسهٔ خیمه. (انجمن آرا). و رجوع به بادریسه شود.
کلمات همقافیه با «بدیسه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سه» برای سرودن شعر