معنی بدگوهر
7 بازدید
[ بَ گَ / گُو هَ ] (ص مرکب) بدذات و بداصل. (برهان قاطع) (هفت قلزم) (ناظم الاطباء) (از ولف). بدسرشت و بداصل. (آنندراج). هرچیز که اصلاً بد باشد. بدنژاد. (ناظم الاطباء). بی اصل. بی گوهر. بدنهاد. بدفطرت. نانجیب. (یادداشت مؤلف): چه باشد مرا گفت از این کشتنا مگر کام بدگوهر آهرمنا.فردوسی. و رجوع به ترکیبات گوهر شود.
کلمات همقافیه با «بدگوهر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هر» برای سرودن شعر