معنی بدکامه

معنی بدکامه

5 بازدید
[ بَ مَ / مِ ] (ص مرکب) بدخواه. بدنیت. (از ولف). بدکام. بداندیش. بدذات : از آن زشت بدکامهٔ شوم پی که آمد ز درگاه خسرو به ری...فردوسی. دگرگونه آهنگ بدکامه کرد به پیروز خسرو یکی نامه کرد.فردوسی. هم اندر زمان پاسخ نامه کرد ز مژگان تو گفتی سر خامه کرد که آن نامهٔ شاه کیهان رسید ز بدکامه دستت بباید کشید.فردوسی. - بدکامه کردن؛ بداندیش کردن. مخالف کردن : گراز سپهبد یکی نامه کرد به قیصر، ورا نیز بدکامه کرد بدو گفت برخیز و ایران بگیر نخستین من آیم ترا دستگیر. (شاهنامه چ بروخیم ج ۹ ص ۲۸۹۴). و رجوع به کامه شود.

کلمات هم‌قافیه با «بدکامه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید