معنی بدک
8 بازدید
[ بُ دَ ] (اِ) مرغ سلیمان. هدهد. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). و رجوع به بدبدک شود.[ بَ دَ ] (ص مصغر) مصغر بد، اغلب در نفی بکار رود: بدک نیست؛ پر بد نیست. خوب است. تو هم بدک نیستی. (از یادداشتهای مؤلف).[ ] (اِ) هبو. هوو. وسنی. بنانج. بنانجه. نباخ. نباج. آموسنی. ضره. (یادداشت مؤلف): زن گفت یا قاضی اگر نفقه کم دهد روا دارم و اگر برگ خانه نکند روا دارم و کذا فی الضرب و الشتم و الحبس ولیکن نگر تا بر سر من بدک نگیرند. (تفسیر سورهٔ یوسف، کتابخانهٔ ملی رشت از یادداشت مؤلف).[ بَ دَ ] (اِخ) دهی از بخش مرکزی شهرستان بندرعباس است که ۱۹۰ تن سکنه دارد. محصول آن خرما و غلات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «بدک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دک» برای سرودن شعر