معنی بدسگال

معنی بدسگال

18 بازدید
[ بَ سَ / سِ ] (ص مرکب) بداندیش. بدخواه. دشمن. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء): دل من پر آزار از آن بدسگال نبد دست من چیره بر بدهمال.ابوشکور. پدید آمد آن فره ایزدی برفت از دل بدسگالان بدی.دقیقی. روان نیاکان ما خوش کنید دل بدسگالان پر آتش کنید.فردوسی. ببرد پی بدسگالان ز خاک بروی زمین بر نماند مغاک.فردوسی. اگر تاو دارد بروز نبرد سر بدسگال اندر آرد بگرد.فردوسی. هر کسی کو بدسگال شاه روزافزون شود رنج او افزون شود چون دولت او هر زمان. فرخی. جهان از بدسگالانش تهی کن چنان کز شیخک بی شرم طرار.فرخی. بودنیها همه ببود و نبود آنچه بردند بدسگالان ظن.فرخی. ز دهر آنکه بود بدسگال او غمگین بدهر آنکه بود نیکخواه او شادان.فرخی. همواره شهنشاه جهان خرم باد در خانهٔ بدسگال او ماتم باد.منوچهری. بدسگالت گر برآرد از گریبان سر برون چون کمند تو گریبانش فروگیرد خناق. منوچهری. ز شاهان کسی بدسگالم نبود بگنج و بلشکر همالم نبود.(گرشاسب نامه). پیر جهان بدسگال تست سوی تو منگر و مستان ز بدسگال نواله.ناصرخسرو. نیکخواهت ز بخت محترم است بدسگالت ز چرخ مقهور است.مسعودسعد. اگر بدسگالان این بقصد کرده اند... دشوارتر رفع شود. (کلیله و دمنه). بدسگال ار در کین تو زند فارغ باش نقش کاقبال نگارد نشود زآب تباه. اثیر اخسیکتی. حادثه در نرد درد و فتنه در شطرنج رنج بدسگالت را حریف آبدندان یافته.انوری. ماند بنوک کلک تو و جان بدسگال چون در حجاب زنگ شود مضمر آینه. خاقانی. بدسگالش کجا ز بحر نیاز کشتی جان به معبر اندازد.خاقانی. نصرت که دهد به بدسگالت هرا که برافکند خران را.خاقانی. اگر خود فرشته شود بدسگالش هم از سگ نژادان شیطان نماید.خاقانی. سزای بدسگال هرآینه می رسد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص ۴۰۵). بنیکان درآویخته بدسگال کسی را امانت نه بر خون و مال.نظامی. فرستاد چندان بدو گنج و مال کزو دور شد مالش بدسگال.نظامی. نیکخواهان ترا عاقبت نیکو باد بدسگالان ترا خاتمت نامحمود.سعدی. نیکخواهان ترا تاج کرامت بر سر بدسگالان ترا بند عقوبت بر پای.سعدی. امروز بدیدم آنچه دل خواست دید آنچه نخواست بدسگالم.سعدی. خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من. سعدی (بدایع). || بدگو. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (فرهنگ سروری). و رجوع به سگال شود.

کلمات هم‌قافیه با «بدسگال»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ال» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید