معنی بدزبان
5 بازدید
[ بَ زَ ] (ص مرکب) دشنام دهنده و ناسزاگوینده. (ناظم الاطباء). بدگو. زبان دراز. (آنندراج). آنکه دشنام بسیار گوید. هرزه گوی. دشنام گوی. بددهن. هجاگوی. گنده زبان. پلیدزبان. بدسخن. شتام. ذَرِع. بذی. بذیه. بذی اللسان. بذیةاللسان. ذرب. ذربة. ضیضب. ضیاضب. حنظیان. سباب. (یادداشت مؤلف): که یک چند باشد به ری مرزبان یکی مرد بی دانش بدزبان.فردوسی. || مفتری و عیب گو. (آنندراج). عیب گو و غیبت کننده. (ناظم الاطباء). آنکه بسیار غیبت کند. (یادداشت مؤلف). || آنکه خوب سخن نتواند گفت. اعجم. (دستور از یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «بدزبان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بان» برای سرودن شعر