معنی بدار
6 بازدید
[ بَ ] (اِ) سیخی که بدان گوساله می رانند. (ناظم الاطباء). چوب که با آن گاو رانند. (از آنندراج). از آلات زراعت است. (از فرهنگ شعوری ج ۱ ورق ۱۶۲ الف).[ بِ ] (ع مص) پیشی گرفتن و شتافتن. (ترجمان القرآن جرجانی). تبادر. مبادرت. پیشدستی کردن. (یادداشت مؤلف): {/Bوَ لاََ تَأْکُلُوهََا إِسْرََافاً وَ بِدََاراً أَنْ یَکْبَرُوا.۱۵-۲۲۴:۶/} (قرآن ۴/۶)؛ و آنرا مخورید بگزاف شتافتن و پیشی کردن بر بلوغ و بر بزرگ شدن ایشان. (کشف الاسرار میبدی ج ۲ ص ۴۲۰). و از سبب غز و استیلاء مؤیدایبه که از غلمان دار سنجری بفروسیت و بدار از دیگر غلمان مستثنی و ممتاز بود. (جهانگشای جوینی). خواست تا به رأی سلطان صادرات زلات خود پوشیده کند و از تکلیف بدار او بحضرت او معاف دارند. (جهانگشای جوینی). و رجوع به مبادره و مبادرت شود.[ بَ رِ ] (ع اِ فعل) مبنیاً علی الفتح. بشتاب. (ناظم الاطباء). در استعجال گویند: اَلوَحی ََ [ اَ وَ حا ] . الوحی و الوحاک؛ ای البدار، البدار. (از المنجد).
کلمات همقافیه با «بدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر