معنی بخورددادن
6 بازدید
[ بِ خوَرْدْ / خُرْدْ دا دَ ] (مص مرکب) بخورد کسی یا جانوری یا چیزی دادن؛ به او خورانیدن : روزی هادی صحنی برنج نیمی بخورد و نیمی در وی زهر کرد و به مادر فرستاد گفت مرا این خوش آمد و بتو فرستادم، خیزران دریافت و بخورد سگی دادند در حال بمرد. (مجمل التواریخ و القصص ص ۳۴۰).
کلمات همقافیه با «بخورددادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر